غربت بیابان
آسيمه سر رسيدي از غربت بيابان
دلخسته ديدمت از آوار خيس باران
وا مانده در تبي گنگ ناگه به من رسيدي
من خود شكسته از خود در فصل نا اميدي
در بركه دو چشمت نه گريه و نه خنده
گم كرده راه شب رو سر گشته چون پرنده
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پيدا نمي شدي تو شايد كه مرده بودم
من با تو خو گرفتم از خنده ات شكفتم
چشم تو شاعرم بود تا اين ترانه گفتم
در خلوت سرايم يكباره پر كشيدي
آنگاه اي پرنده بار دگر پريدي
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پيدا نمي شدي تو شايد كه مرده بودم

+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط محمد دشتی
|
